باران عشق
Unforgiven (نابخشوده)
چند تا از بهترین آپامو (به نظر خودم) نوشتم تا خودتون بهترین آپ وبلاگمو معرفی کنید... ۱. نوشته ی ۱۹ آبان ۱۳۸۷: دوست دارم... لبانت را دوست دارم... وقتی لبانت را روی صورتم می گذاری گرمای لبانت قلبِ یخی ام را آب می کُند و من از این سوختن و آب شُدن لذّت می برم هیچکس نمی تواند این چنین مرا گرم کُند گرمَم کن..آبم کن..دوست دارم... دوستت دارم... ۲. نوشته ی ۲۶ آبان ۱۳۸۷: گفتی آمده ام که بمانم و می خواهم رها شوم درون هستیِ تو لبریزِ تو شُدم، لبریزِ طرحِ لبانت، لبریزِ حرکتِ دستت لبریزِ حسِ بودنِ تو، بوسیدمت و بیکرانم کنارِ تو جای گرفت... حواسِ واژه نیست تا صبورم توئی حواسِ انتظار نیست تا بیقرارِ توام اما، سکوت که میکُنی می تَرسم که نباشی... ۳. نوشته ی ۱۹ دی ۱۳۸۷: گل كوچكم ميدانم جدايی سرنوشت ماست! هر چند چشمان سياهت مهربانی را به تنهاييم، عشق را به شبهای تارم هديه كرد، اما... لبانت همچنان پر غرور بسته ماند و باز هم در تاريكی شبهايم تنها ماندم . اما تو را با تمام غرورت دوست دارم! و در تنها ترين لحظه هايم شادی ثانيه هايت را از خدا ميخواهم. شهریار هميشه تنهاست... خود را برای تنها بودنم، تنها ماندنم، سرزنش نكن... ۴. نوشته ی ۲۱ دی ماه ۱۳۸۷: هنوز... امان از نقطه چینهائی که غوغا می کنند. قرار نبود آن وقتهای تو به این زودیها جایشان را عوض کنند، راستی خوبی؟ قرار بود همه تا آخر توی آسمان خودشان با ستارة خودشان بازی کُنند. قرار نبود اگر کسی خیالش از وفاداریِ دیگری راحت شد، گنجشکهای بی پناهِ حسِ اورا با تیر و کمانِ عادت نشانه بگیرد. قرار نبود عشق هم مثلِ گیلاس و بوسه و عیدی، اولش قشنگ باشد. قرار نبود کسی سختش باشد بگوید: دوستت دارم. قرار نبود کسی به هوای شکستنِ دل دیگری بماند، قرار بود هر کس به هوای شکستنِ دل خودش بماند، به کدام هوا مانده ای تا به حال؟ قرار نبود بین عشق وقفه بیُفتد، قرار نبود کسی دیر کُند، تاخیر کُند. قرار نبود دیوانه ای برای شکستنِ دیوانگی، طلبِ زنجیر کُند. قرار نبود عشق، کسی را از دیگری سیر کُند. قرار نبود ماشینِ زمان طفلِ بی گُناه دامانِ دو عاشقِ معصوم را زیر کُند. قرار نبود کسی جز خودمان روی دلهایمان تاثیر کُند. قرار نبود هرکسی برای ستارة خودش لباسِ گرم بخرد. قرار نبود هرکس سَرَش گرم شد، دلش را هم سرگرم کُند... غافل از آنکه دیگری با سردیِ او، و گرمیِ او با گرمایِ دیگری، از هرچه گرمیست، دلسرد شود... قرار نبود هرچه قرار نیست باشد، قرار نبود قراری باشد که قرار نیست. قرار بود باهم بر سرِ هرچه قرارست، قرار بگذاریم. قرار تنها بر بیقراری بود برای برقراری، چراکه: باهم نبودن بر سرِ قرار و بدست آوردنِ قرار پروازِ بیقراری، برابر با بهم ریختنِ همة قرارهاست، و قرارِ بیقراری اگر بهم ریخت دیگر هیچ ساعتی برای تداعیِ هیچ قراری از جایش تکان نخواهد خورد... ۵. نوشته ی ۲۱ بهمن ۱۳۷۸: فقط براي تو . آري براي تو، براي چشم هاي پرمهر و عطوفت تو من هنوز عاشقانه مي نويسم. اين را باور كن كه در تنهايي خويش تنها در افكارپيچيده و مبهم خود زيبايي چشمهاي عاشق ترا ترسيم ميكنم و در هر بيت شعرم از معناي نگاههاي گرم وصميميت وهزاران واژه مينويسم، من از افق طلايي قلبت زندگي را آغاز مي كنم و همراه تو با كوله باري از باورهاي عاشقانه قله هاي سپيد فردا را فتح خواهم كرد و اين بار فرياد خواهم زد اسمت را از بلنداي فرداها تا بدانند كه دوستت دارم ترا به ارزش همه زندگي كردن ها... باورم كن كه در اين دنيا همه چيز غير باور است جز عشق... فقط برایِ تو، آری برایِ تو... ۶. نوشته ی ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸: امشب دلم ميخواهد به كسی بگويم'' دوستت دارم '' تو نهراس و آنكس باش، بگذار با هر آنچه در توان دارم همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم، بگذار برايت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه لحظه ای دور از محبوب خويش زندگی را نميتواند، بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم، بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم و تو را ستايش كنم، بگذار در تاريكی به تو لبخند بزنم، نگذار زمان از دستم برود و تو را درنيابم، ميخواهم بينديشی كه همين امشب غير از من كسی ديوانة تو نيست هرچند كه جاهلانه فكری باشد، كمي بيشتر با من و همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسی نيست، همين يك امشب را بگذار نقش بازی كنم، نقش حقيقت را، همان كه دور از تو بارها روبه روی آينه تمرين كرده ام، اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش... ۷. نوشته ی ۲۴ خرداد ۱۳۸۸: با یک شکلات شروع شد من قلبمو گذاشتم تو دستش... وای، ببخشید، اشتباه شد، از اول مینویسم: با یک شکلات شروع شد من یک شکلات گذاشتم تو دستش، اون یک شکلات گذاشت تو دستم من بچه بودم، اونم بچه بود سرمو بالا کردم، سرشو بالا کرد دید که منو میشناسه، خندیدم، گفت: دوستیم؟ گفتم: دوستِ دوست... گفت: تا کُجا؟ گفتم: دوستی که تا نداره گفت: تا مرگ، خندیدمو گفتم: من که گفتم: تا نداره گفت: باشه، تا پس از مرگ، گفتم: نه نه نه نه نه، تا نداره گفت: قبول، تا اونجائی که همه دوباره زنده میشن، یعنی زندگیِ پس از مرگ، بازم با هم دوستیم؟ تا بهشت، تا جهنم، تا هر جا که باشه منو تو باهم دوستیم؟ خندیدمو گفتم: تو براش تا هر کُجا که دلت میخواد، یه تا بزار اما من اصلا براش تا نمیذارم.... نگام کرد، نگاش کردم، باور نمی کرد.... می دونستم اون میخواست حتما دوستیِ ما تا داشته باشه دوستیِ بدونِ تا رو نمی فهمید (عشق) گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم، گفتم: باشه، تو بزار گفت: شکلات هر وقت همدیگرو می بینیم، یک شکلات مالِ تو، یکی مالِ من، باشه؟ گفتم: باشه.... هر بار یه شکلات می ذاشتم تو دستش، اونم یکی تو دستِ من باز همدیگرو نگاه میکردیم، یعنی که دوستیم، دوستِ دوست.... من تُندی شکلاتو باز می کردمو میذاشتم تو دهنمو تند و تند می مکیدم می گُفت: شکمو، تو دوستِ شکموی منی، شکلاتشو میذاشت تو یک صندوقچة کوچولوی قشنگ می گفتم: بخووووورش می گفت: تموم میشه، میخوام تموم نشه، برای همیشه بمونه صندوقش پُر از شکلات شده بود، هیچکدومشو نمی خورد، من همشو خورده بودم گفتم: اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن، اونوقت چیکار میکُنی؟ گفت: مواظبشون هستم، می گفت: میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتمو میذاشتم تو دهنمو می گفتم: نه نه نه ! دوستی که تا نداره.... دوازده سال، چهارده سال، شانزده سال، هجده سالش شده اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم من همة شکلاتامو خوردم، اون همة شکلاتاشو نگه داشته اون اومده امشب تا خداحافظی کُنه، میخواد بره، بره اون دور دورا میگه می رم، اما زود بر میگردم من که میدونم میره و برنمیگرده.... یادش رفت شکلات بهم بده، من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کفِ دستش، گفتم: این برای خوردن یه شکلاتم گذاشتم کفِ اون دستش: اینم آخرین شکلات برای صندوقِ کوچولوت یادش رفته بود صندوقی داره برای شکلاتاش، هر دوتاشو خورد خندیدم، میدونستم دوستی من تا نداره میدونستم دوستی اون تا داره، مثل همیشه.... خوب شد همة شکلاتامو خوردم، اما اون هیچکدومشو نخورده حالا با یه صندوق پُر از شکلاتای نخورده، چیکار میکنه!؟ دوستای گلم از این ۷ تا نوشته بهترینشو برام معرفی کنید توی نظرات، شماره ی نوشته رو که بگید، کافیه... (ممنونم از همتون) حرف آخر: من بی تو یه سرزمین قحطی زدم باید دلمو به هیشکی جز تو ندم هر روز در انتظار بارون باشم من باید از این به بعد مجنون باشم... قشنگترین تعاریف برای پاکی: باران و عشقه.... یا علی (دوستون دارم) سلام دوستای گلم، اومدم ازتون تشکر کنم برای این یک سالی که تحملم کردین به حرفام گوش دادین، تنها نگذاشتین میدونید، دیگه وبلاگم روزای آخرشه دیگه داره یکساله میشه، دیگه دوست ندارم بنویسم (نمیدونم چرا) ولی مطمئن باشید به تک تکتون سر میزنم (برام نظر بزارید) از: نیلی چوچولوی گشنگ غزاله چوچولو (کوچکترین عضو وبلاگ) آجی سحر (غزل بارونی) سیندرلا (هنوز لنگه کفششو پیدا نکرده) جیقیل و جیگیلی جن زده های گلم (یوهاهاها) هستی جونم صدف خوشمله و همه ی دوستای گلم مثل: گندم، عسل بانو، رها، مهسا، ثنا، جزیره، یه دلتنگ، ملکه ی تنهائی، تماشا، دخمله مهر، جوجو، غمزده، محسن، گل مرداب، رامین، سارا، نازنین، ماندانا، نیلوفر، میلاد، ستاره ی مشرقی، نفرین نامه و ... تشکر میکنم . از خدا خواستم عادتهای زشتمو ترکم بده... گفت: خودت باید اونارو رها کنی ازش خواستم پدر مریضمو شفا بده گفت: لازم نیست روحش سالمه، جسم هم که موقته... گفتم: خو لااقل بهم صبر بده گفت: صبر، حاصل سختی و رنج است عطا کردنی نیست، آموختنیست... گفتم: خوشبختم کن گفت: نعمت از من، خوشبخت شدن از تو ازش خواستم منو گرفتار درد و عذاب نکنه گفت: رنج، از دلبستگیهای دنیوی جدا و به من نزدیکترت میکنه بهش گفتم روحمو رشد بده گفت: نه، خودت باید رشد کنی من فقط شاخ و برگ اضافیتو هَرس میکنم تا بارور بشی... گفتم یه کاری کن از زندگی لذت کامل ببرم گفت: برای لذت بردن، من به تو زندگی دادم گفتم کمکم کن همون قدر که تو منو دوست داری منم دیگران و دوست داشته باشم گفت: آها کله خر بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد...
سلام دوستای گلم ، این آخرین آپمه ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
همتونو دوست دارررررررررررررم ![]()

یک دعای گشنگ ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



